تبليغاتX
مامانی که خیلی نگران نی نی شه

مامانی که خیلی نگران نی نی شه

از آغاز عشقمون 6سال میگذره حالا هم منتظر یه کوچولوی خوشگلیم

تولد

سلام به همه دوستانم

بالاخره نی نی به دنیا اومد اونم روز تولد باباییش صبر نکرد تا ۱۴ اردیبهشت روز۱۰ بود که رفتم برای سزارین . حالا به محض اینکه اوضاع واحوالم بهتر بشه براتون جریانشو می نویسم فردا می خوایم بریم بوبول پسری رو ختنه کنیم اصلا حال خوشی ندارم چون سپهرمون همش ۳ کیلو بوده که حالا شده ۷۰۰/۲ دلم داره ریش میشه تورو خدا برام دعا کنین تا یه ذره آروم بشم

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 10:55 PM  توسط مریم  | 

برای همه دوستای خوبم

 

                  http://www.iravertex.com/#toplist 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 0:56 AM  توسط مریم  | 

9 روز باقی مانده

سلام

دیروز با بابایی رفتیم دکتر می خواستیم به قول خودمون زمان زایمان رو جلو تر بندازیم(چون سزارینه)

یعنی از ۱۰ اردیبهشت زودتر ولی در کمال ناباوری دکتر گفت زمان ۱۴ اردیبهشت هر چی گفتیم به خرجش نرفت که نرفت خلاصه هر چی ما خط رو دیوار کشیدیم کمتر شد دکی جون ۴ روز دیگه بهش اضافه کرد میگفت هنوز شکمت نرسیده مثل اینکه شکمم گلابیه به هر حال زمان دقیقش ۱۴ شده

نی نی هم که ما رو با کیسه بکس اشتباه گرفته تازه باباش کلی هم ذوق میکنهنمیشه بهش بگی انشاءلله سرت بیاد که بفهمی بکس زدنش یعنی چی!امروز هم مهمون بازی داشتیم خاله نازی با دوستاش اومده بودن چی کار کنیم دیگه روزهای آخر رو باید یه جوری گذروندش. این روزها هم میگذره فقط دعا میکنم همه نی نی ها و نی نی خودم سالم به دنیا بیان دیر و زود داره سوخت و سوز نداره

ولی با با یی دیگه دل تو دلش نیست هی میگه کی میای بابا جون انتقامم رو از مامانت بگیریتازه اسمشو گذاشته انتقام گیرندهبس که من اذیتش میکنم

اتاق نی نی هم توی این هفته تزئیناتش تموم میشه چون قرار شده عمه خاله با شوهرش این کار رو تموم کنن آخه دیزاینر هستن

                                             http://www.niksalehi.com/sheykhbahayi.htm

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 10:2 PM  توسط مریم  | 

هفته آخر انتظار

سلام به همه دوستان مخصوصا دريا جونم که البته هنوز برام ایمیل نزده بی معرفت
دلم براي همتون تنگ شده بود ولي چه کنم که خونه نبودم تا پست جديد بذارم
روز سه شنبه با عمه خاله رفتيم تولد يکي از بچه هاي فاميل خيلي خوش گذشت
واقعا بهش احتياج داشتم بعد از اونجا رفتيم خونه عمه خاله تا ديشب که شب جمعه بود اومديم
خونمون البته عمه خاله خيلي سنگ تموم گذاشت ولي نمي دونم چرا هر وقت يه مدتي دور از خونمون
ميشم دلم براش تنگ ميشه هيچ جا خونه خودمون نميشه حتي وقتي که ميرم خونه مامانم همين احساس رو دارم
از فردا هفته 38 شروع ميشه سه شنبه هم وقت دکتر دارم براي چکاپ آخر. دل توي دلم نيست آخه فقط 7 روز مونده
به تاريخ زايمانم اونم سزارين .ماکه وسائلمون رو جمع کردیم  و آماده ايم.تاریخ دقیقش سه شنبه معلوم میشه. پس تا بعد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 11:23 PM  توسط مریم  |