تبليغاتX
مامانی که خیلی نگران نی نی شه

مامانی که خیلی نگران نی نی شه

از آغاز عشقمون 6سال میگذره حالا هم منتظر یه کوچولوی خوشگلیم

توضیح کوتاه

بعد از مدتها وقت کردم چند کلمه بنویسم البته الان سپر داره بیدار میشه من هم باید زودتر تمومش کنم

این مدت هم خونه نبودم که بتونم پست جدید بذارم هر وقت هم اومدم فقط تونستم یه سر به دوستان بزنم همین.

این دو هفته خونه مادر شوهرم بودم چون می خوایم بریم خونه جدید .اونم با سپهر باید وسایلم رو جمع

کنم خیلی سخته هنوز هم جابه جا نشدیم اومدم چند کلمه بنویسم و برم تا شما فکر نکنین من بی معرفتم یا وبلاگم تعطیل شده

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی صدای سپهر میادگشنش  شده.........................

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 8:55 PM  توسط مریم  | 

خاطرات زایمان

سلام با عرض پوزش از اینکه اینقدر دیر تونستم بنویسم چیکار میشه کرد از دست این پسری همه وقتم رو میگیره تازه خوبه فامیل شوهرم کمکم میکنن وگرنه واویلا بود

اول اینکه من قرار بود ۱۴ اردیبهشت زایمان کنم ولی چند روزی بود گلاب به روتون اسهال استفراغ شده بودماز پنجشنبه بچه هم حرکاتش کمتر شده بود که رفتیم نوار قلب براش گرفتیم گفتن خوبه ولی اگر فردا هم همینجور بود با دکتر تماس بگیرینروز شنبه نهم مادر شوهرم زنگ زد به دکتر.اونم گفت چون استرس زیاد داری برای بچه هم خطرناکه فردا بیا برای سزارین .دیگه همه شوکه شدن چون آمادگی نداشتیم خلاصه تند تند کارها رو کردی تا ساعت ۲ شب ولی مگه تونستیم بخوابیم همه از استرس مریض شده بودن صبح ساعت۷ رفتیم بیمارستانتا۸ که رفتم اتاق عمل از دکتر بیهوشی هم خواستم که از کمر بی حس بشم تا اولین کسی که بچه رو میبینه خودم باشم که همینطور هم شد خداییش خیلی از بیهوشی بهتر بود تازه فیلمش رو هم گرفتیم

اینم چند تا عکس از سپهر

 

 

اینم یه عکس از موقع تولدش

ولی حال خوشگل تر شده بازم عکسش رو تو هفته دیگه میزارم

 

                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 11:28 AM  توسط مریم  |